گنج

شمارهٔ ۱۲۹

آنم که زین بر اسب تمنا نهاده‌امتا لاجرم، چو باد سوار و پیاده‌ام
افتاده‌ام چو مشک بر آتش به جرم آنکدر بر هزار نافه‌ی خاطر گشاده‌ام
لرزنده‌ام ز جنبش هر باد و بر حقمزیرا چو شمع مجلس شاهان ستاده‌ام
مفلس شدم ز سیم، بماند این یک از هنرصد کنج در خزانه‌ی خاطر نهاده‌ام
زان کنج دست نقب زمان کوته‌ است از آنکسی سال شصت بار زکاتش بداده‌ام
منگر به خامشیم که بر سنگ تجربتچون مشک سوده‌ام، نه چو کافور ساده‌ام
طوفان صاعقه است مرا، در جگر چو ابربر طارم فلک، نه گزاف ایستاده‌ام
الحق، تَغابُنی است که با این همه نریمَغبون کند، به شعبده ایام ماده‌ام
دزدم برهنه کرد بدان سان که گوییااین لحظه از مشیمه مادر بزاده‌ام
ای آنکه، دست گیری افتاده رسم توستوقت است، دست گیر که سخت اوفتاده‌ام