شمارهٔ ۱۲۸
خیز تا دست طرب یک دم، به جام میزنیمدوستگانی بر رخ ماه مبارک پی زنیم
پای در میدان عشق لعبتان غُز نهیمدست بر فتراک مهر لعبتان ری زنیم
ما کم از پروانهایم آخر، مگر می آتش استهرچه بادا باد، بل تا خویشتن بر وی زنیم
لشکری میسازد اوباش خرابات آنگهیقصد تاج خان کنیم و رای ملک کی زنیم
قوت دلهای نازک، در گل ما تعبیه استحسبة لله سنگی بر سر این کی زنیم
گر بر این آهنگ زیرش مستی ما بگسلدهستی یک سر زخمهای بر بام و بر لاشی زنیم
او قدحها در کشد، زین باده و لب نستردما به بویی جرعهی صد سال هویی هی زنیم
تا دمی دیگر، دم عالم فرو خواهد شدنما ز صحبت گر دمی داریم با هم کی زنیم
گر دمی دیوانه با ما، دم زند همچون اثیرآهی از دل بر کشیم و آتش اندر نی زنیم