گنج

شمارهٔ ۱۲۴

ره صد رهگذرت می‌دارمچشم و دل بر اثرت می‌دارم
با همه بی‌خبری، هرچه کنیلحظه لحظه، خبرت می‌دارم
تا سگ خویشتنم نامیدییزک بام و درت می‌دارم
در جهان دوست‌تر از جان چه بود؟من از آن، دوست‌ترت می‌دارم
نقد کردم ز رخ گوهر، اشکسر طوق و کمرت می‌دارم
چون خوری خون دل من بگذارتا به خون جگرت می‌دارم
مردم چشم منی، در همه عمردر حجاب نظرت می‌دارم
گفتی‌ام خوار همی‌دار اثیرخوار بادم اگرت می‌دارم