گنج

شمارهٔ ۱۲۲

بی‌شب زلف تو سیه‌روزمخسته‌ی روزگار کین توزم
محرم بزم خوبی تو منمکه به یک آه می برافروزم
تا تو را حسن نیک می‌سازدچشم بد دور، خوش همی‌سوزم
مرهمی نِه، که بخت دلریشمچینه‌ای ده، که بس نوآموزم
خرمی را به نقد شب خوش باشتا چه از راز نسیه‌ی روزم