شمارهٔ ۱۰۹
پیمان شکنا بر سر پیمانت نمیبینمطغرای وفا بر سر فرمانت نمیبینم
از تو گلهها دارم در خون دل آغشتهتا عرضه کنم بر تو خندانت نمیبینم
از غایت حسن تو در غیرت چشم خودپیدات نمییابم پنهانت نمیبینم
گرچه ز تو میگویم در گفت نمیآییورچه به توام زنده چون جانت نمیبینم
تا خود چه سواری تو کز غایت چالاکیجز بر دل و بر دیده جولانت نمیبینم
در خوبی و چالاکی چون شعر اثیری توالا دل تنگ او میدانت نمیبینم