شمارهٔ ۶۷ - مدح سلطان مظفرالدین قزل ارسلان
خجسته جشن عرب کرد سایه بر جمهوربلند سایه او روی بند چشمه حور
ز زیر برقع این آفتاب کرد نداکه صدر شاه جهان باد تا ابد مشهور
خدای حامی و درگه بلند و بخت مطیعزمانه خاضع و شاعر حلیم و بخت غیور
نصیب و غاصب تاج و سریر تخت ویندبه تخته بند عدو جان دوستان مسرور
زبان راوی مداح شه ز بر کردهگزارش دم داود و نغمه های ز بور
در این سیاق سخن، با من مسیح دم استکه باز خواست بیانم دفینه های قبور
چه آنشم که به طباخی مزاج سخنضمیر من بکند آفتاب را محرور
ز من نهاد صبا چون صبا گه نیسانز من دماغ فلک چون هوا گه باحور
گهر ذخیره بحر آمد و تحمل کانچو گشت گنج بیان را زبان من گنجور
من ارکه دست بزلف سخن برم که کنددماغ مجمره باد بر بخار و بخور
چه بلبم قفص فضل را که همتا نیستمرا بزخمه منظوم و نغمه منثور
دمی فسرده زبان بند میدهد بر منولیک نیست بخاموشی از خرد دستور
چو تاک نیشکرم خود چه سود، عالم راکه بر عصاره من روزگار سازد سور
وجوه لهو جهان درمن و مرا در پوستدلی یر آبله ی خون چو دانه انگور
مرا چه طرفه بیان است همچو جان شرینولی حلاوت او کرده عالمی پر شور
ثنای من زافاضل شنو که لایق تربه جیب موسی عمران ثنای دامن طور
براق من پر روح القدس ز حرص و زحرسفتاد در سرم افکند در ره. ها دور
اگرچه سحر حلال است سربسر سخنمشدی ز شیفته ساری چو مردم مسحور
سبک دماغ بتازم گهی چو باد عجولشکسته پای بمانم، گهی چو خاک وقور
گهی چو مطرقه، بر گوشمال خصم مجّدگهی چو سندان، بر زخم های سخت صبور
گهی به جیب فرو برده سر چو بوتیمارز فکر دور و لکن چو غمکنان فکور
گهی به تنگدلی چون سکرّه گوشه نشینز ظلم خمسه ی همکاسکان نیشابور
فلک به چشم تغیر نگاه کرد بمنبدان نظر که بود لعن در حق منظور
غم چو طوق گلو گیر شد عجب نبوداگر بطاق بر افکنده ام حدیث سرور
کجا رساند این پای کفش ناهموارکه موزه تنگ نیاید مرا بپای حضور
فلک ز سخت کمانی که هست با همه کسهمی ز تیر نشاید ز دل دل مسرور
چو گرد باد جهانم، ز پای بر گیردچو بر گرفته بود باز بر نهد به قبور
سبب کمال من آمد قصور حال مرابلی عجب نبود زان سوی کمال قصور
منم زیان زده شرمسار خشم آلودبدست چرخ مقامر چو مردم مقمور
چو عنکبوت بده دست و پای سحر تنماز آن دهانه چهار اوستاد و شش مزدور
بر این طراز هزاران خبر ببافته امکه پودشان ز نشاط است و تارشان ز سرور
مرا بدین عمل آخر ز دهر نا منصفاگر جزا نبود کمتر از ثنا و شکور
چه عذر دارم، جز غیبتی که عقل آن راچو ترک اولی خواند گناه نا محظور
گر از رکاب ملک دور میکند دو سه ماهمرا بحکم ضرورت جهان نا مشکور
چه اوفتاد سپهر فلک نشیمن راکه بر گزیدن من گشت چوم دُم زنبور
به موهمی که در او مرد محتلم باشدبترک غسل جنابت مسلم و معذور
سه اسبه لقمه چابک عنان چست رکابز کاسه تا بدهن منزلی شمارد دور
کند دم حیوانات در هوا جامدبهر نفس که برآرد دم شمال و دبور
زمین چو عارض پیران سال بنمودهباضطرار عوض کرده مشک با کافور
بدان ز پاشنه تا دوش رفته رو در باهز بس که پاشنه کوبد شمال همچو عقور
هوای......... و باب زن ز جور هوانهاده بیضه وسواس در دماغ طیور
کسی ز خانه بصحرا دود، در این موسمکه عزم کرده بود، بر فنای خود مقصور
خدایگان نپسندند، بایدش بودننه در حیات مجرد پس از وفات نشور
بخاک نعل براق خدایگان جهانکه اوست غالیه آفتاب و سرمه هور
بدر گهش، که در آن مفردی بود قیصربکنگرش که در آن چاوشی بود فغفور
بلندیش که رسانید، بر فلک سایهبه رایتش که بماناد، تا ابد منصور
بدان خدای که بر گشتزار دیده براندز چشم خانه مینا زلال چشمه نور
از او سپهر یک ابرو و دو چشم روشن دادچو فرقدین یکی صافی و دگر مخمور
عقول را به بیابان ز بحر جبر و قدرگهی شراب یقین داد و گه شراب غرور
سپهر کارکش و روزگار کیسه گشایدو خادم اند درش را به نیک و بعد مامور
بصدر صفه دعوت گهی که عامر اوبه چار رکن و ثیق است تا ابد معمور
بذره های صفا در هوای دین رقاصبیک شعاع برهنه به نیم ظل مستور
بچاوشان سرای یقین که سرمه کشندبمیل فکرت بیدار ظلمت دیجور
سیاهئی که دلش بر کنار چشمه عفوسفید بر کند از دِبل فخر دبل فخور
بسمع خرده شناس بزرگ حوصله یکه بانک نای عراقی نیوشد از دم صور
بدست مطلق عادل امیر، کون و فسادکه در حدود کمالات کرد روی قصور
بدان کواکب کافراط بُعد و قرب شودبنزد حاکم عقل صریح شاهد زور
به مجلسی که بود روح قدسیش ساقیبه نغمه ی که بود چشم اعمیش طنبور
بدان شبیه که بد چندگاه نام به ویبدان سلاله که بدُ چندگاه نا مذکور
بساقنی که کند سایه بر دُم عقرببساقئی که نهد مایه بر دُم زنبور
برازقی که خلافش عنان کش اصل استکا زان رکاب بدین عذر میشوم مهجور
اگر به عفو گراید ضمیر شاه جهانز گرد کار به تقدیم آن شود ماجور
به جود و معنی بخشندگی و بخشایشخط نخست چه آید ز نامه مسطور
شفیع را بقلوب صدور شعر من استکه هم شفای قلوب است و هم جلای صدور
شها، بلند جنابا، مظفرا، ملکاتوئی که نیست جهان را ز درگه تو عبور
زمین ملک تو، چون باغ هفت دیوار استز آسمان فلا سنگ یاب چون ناطور
بعالمی که در اقطاع رأفت تو بودعقاب بال حمایت برد بر عصفور
توئی جم دگر و تور ثانی از پی آنخدای کرد جناب تو مقصد جمهور
همه خزائن دریا همه ذخائر کانبذول دست تو را یک عطیت میسور
بداغ خدمت تو جبهت قلوب و رکاببطوق طاعت تو کردن سنین و شهور
قضا مشایع تو گرچه مفتی است تمامقدر متابع تو گرچه مبطلی است جسور
همیشه تا که کتابی است نزد ما مرقومز ماه و سال بر او صورت حروف و سطور
کتاب عمر تو مرقوم باد و نا مفردامید خصم تو مکسور باد و نا مجبور
اگرچه عزت ایام علتی داردمبادا تا ابد ایام دولت تو عشور