شمارهٔ ۶۶ - مدح سلطان مظفرالدین قزل ارسلان
کجاست راوی اخبار و ناقل آثاربیا و قصه پیشینکان تمام بیار
بر آستان شهان آی و یک بیک برخواننشان و نام کیان جوی و در بدربشمار
بگو، رکاب که بوده است چرخ انجم دانبگو سخای که بوده است، ابر گوهر بار
که آزمود کمان بر شهاب صاعقه ریزکه رام کرد، بنان بر نهنگ دریا بار
مثال تیغ که بود آسمان کوکب سوزخیال رمح که بود اژدهای کوه ادبار
شهنشهان به یساری که، خورده اند یمینسخنوران به یمین که، برده اند یسار
کمند دهر که را گشت دهر خوش گردونلگام امر را که را گشت چرخ طاعت دار
بروز معرکه اشک که گشت همچو شفقرخ حسام و کف بیلک که یافت بکار
که بر گرفت به عکس جمال مهر شعاعز روی آینه ماه، و صمت ز نگار
سپهر کوس که را خواند رعد قاف شکافزمانه تیر که را گفت برق خاره گذار
سر کمال که آمد برون ز چنبر عقلره عطای که آمد فزون بکام شمار
شکستگان کمند که داد وقت ظفرز یک حدیث بزنهار جان بجان زنهار
بنوک نیزه که می داد چرخ را بستکبه نعل باره که میکرد کوه را، شد یار
بوقت دوران از ظلمت نجاشی شبکه بر حواشی خورشید میفشاند غبار
بجز سهیل فلک جمله ماه ملک افروزسماک صاعقه رمح آفتاب تیغ گذار
نبردهای ملک باختر مظفر دینکه زیر گردش خاور ملک ندارد یار
زمین خدیو قزل ارسلان که تربیتشگذار یافت دو منزل ز گنبد دوار
ز تیغ تیز سبک پاره کرد مغز عدوچنانکه کرد گر انبار کردن احرار
بنوک نیزه تنین مثال افعی دمشمرده مهره ی پشت عدو هزاران بار
دونده باره ی او چیست، کوه صرصرتکگزنده نیزه او چیست، مار مهره شمار
گهر ز قبه او فوج فوج موج انگیزچو خیل حور نسیمش گرفته بر سرمار
ز گرد معرکه چون نوخطان بماندمشکسرشته غالیه و برکشیده کرد عذار
سپهر صبح قیامی چو راه کاه گشانکواکبش همه ثابت ولیکن او سیار
گرفته شکل زبان تا بدو بیان کردههر آنچه یافته شد در رکاب رزم اسرار
بدان زبان دل اعدا شکافته لیکنبود بهین زبانها زبان دل بسیار
جهان پناها، شاها، مظفرا، ملکا،به عزم، باد شتابی، به حزم کوه وقار
بکینه دل بندی، بوعده دشمن بندبه حمله شیر شکاری، بنام شیر شکار
مخالفان تو را بخت خواب دشمن توفرو گرفته چو خرگوش خفته را بیدار
بدان مقام که خرطوم پشه را در جوز تنگای مکان بود دم زدن دشوار
ظفر برید تو را با سپهر گفت اینکخلاصه سفر هفت و اعتکاف چهار
همین حصار که ریزید از ..........چو مرکزی که تند بر محیط او پر کار
از آن قبل که فرادست اوست طاق نسیممنزه است نطاق فسیل او ز غبار
ز ارتفاع معالیش و هم سر گردانز سنگلاخ حوالیش باد پای افکار
بسان خاتمی آنکوه هست و بازوی اوچو حلقه ای که در آرد نکینه را بکنار
نکار او چو به بینی چنان فرو مانیکه در فتد ز کفت خامه مزاج نکار
ولی گشادن این حصن و صد هزار چنانمدان بفضل خدا بر خدایگان دشوار
اگرچه قلعه روئین دژ است فارغ باشبدو که خسرو روئین تن است باز گذار
فلک به قلعه قدرای خود چرا نازدکه ماه با تو بود کوتوال قلعه گذار
بدان حصار گروهی پناه کرده همهز ترس قالب بی قلب چون مترس حصار
ز قصه های شراب خلاف خنجر شاهدر آمده بسر آن گروه همچو خمار
بطعنه گفته زبان سنان مینا برچو خوش بود گل اگر بر گذر نیفتد خار
ز دستیاری تیغ تو سام دستان رابمانده پای ز جنبش برفته دست ز کار
حسام سبز قبا در کف عدو گوئیگرفته بود ز خذلان عهد بد زنکار
نمی برید ز یک درع عیبه را پیوندنمی رساند بیک موی شخص را آزار
چو انتقام الهی بدید آگه گشتکه هست کافر نعمت ز جمله کفار
ز دست تیغ تو زنهار خوار شد پس از آنکبه نقض عهد تو زنهار خواه بد،ستار
نهنگ بود عدو کفچلیز گشت ز بیمچو زین نهادی بر جودی محیط آثار
عزیز کرده لطف تو بود روز نخستچو قدر عز تو نشناخت چرخ گردش خوار
ز نقض عهد چنین خوار گشت خوار شودهر آنکه عهد عهد ملوک گیرد خوار
عدو چو نقش در خیمه گشت روز بترچو نقش روز بهی بر در تو یافت قرار
هر آنکه چهره ی فردای خود بدید ازویبسی بتر بود امسال عمر او از پار
بسا که قلزم قهرت خزان خونین رابدست موج شتر خیز باز داده مهار
بسان آینه زنگ خورده دورانز خون خصم بر اندوه هر دوروی آهار
ز جوی شریان سیراب بیلک تشنهز دیک سینه غذایاب تعلق ناهار
ز دست پیشکی روز و شب بجای کمرمیان حریف شده بادو زنکی زنار
شعاع چست پرنده شجاع کرد سیاهبهم برآمده خورشید روشن شب تار
غریو کوس بدان حد که نور بخشد چشمگرفته روح بعزم رحیل پای افزار
امید را وجل افکنده سنگ در موزهوقاد را اجل آکنده کیک در شلوار
در این مقام برآمد ملک ز مطلع قلبچو مه ز انجم رخشان گزیده اند نگار
ز نعل خشم فلک زد بدست و ساعد چاکهلال وار همی داد صد هزار سوار
بهم گزارش آواز بر کشیده کوهزباد گرز همی گشت با زمین هموار
بناچخی که همی راند خصم را میدوختزه کمان و سر انگشت چست بر سوفار
بخون حاسد او خاک مست گشت چنانکه هم چنین نشود نیز تا ابد هوشیار
قضا، رکابا، اندازه مخالف توکه گرد چرخ برانداز کرد زین پیکار
ترازوئی است حسام تو تا ببیند لیکعیار سفته خود بر یکی در آن معیار
قضا، کتابه تاریخ او همی بنددهم از سیاهی شب بر بیاض چشم نهار
مدیر دایره هفت خانه ی خامه توستتو از پی مداری باز بر ضمیر مدار
هزار شهر گشادی به تیغ کشور گیرمراغه نیز ز خیل گرفتگان انکار
خود این پدر چه بود کز نعال مرکب اوچو خاک پست شود طارم بلند مدار
جهان شکار فراوان ملوک دیدم لیککس از ملوک ندیدم چو تو ملوک شکار
نکینه ی که سلاطین شهر بر افسرکشیده بود چو خر مهره خصم در افسار
سپید بازی در آشیان پیره زنانبباد داده بر او مخلب و دُم و منقار
باصل عالی و مخذول مانده از اعواننژاد خوار ملخ گیر گشته از ادبار
احد گزین چو پیمبر و لیک روز اُحدوحید مانده ز خیل مهاجر و انصار
گشاد نامه ی امیدوار بازو رانورد واقعه کوتاه کرد چون طومار
بیاد سعی جمیل تو چون سفینه ز رنگدر او فتاده بوحشاب قلزم ذخار
هر آن امید که دارد بروز بسته خویشتوئی بشرع تفضل و را پذیر فتار
تو راست طبع ز دوران پیر و بخت جواندل دلیر و کف راد و لشکر جرار
چو مرد ملک طرازی و افسر آرائی استکسی که کار سپارد بخوله و آکار
هر آنکه عقل جهانی بدو بداد خدایجهان بماند اگر بر جهان شود سالار
سزای پوشش هر عفو کسوتی است جداسزای فرق کلاه و سزای پای آزار
اگرچه مرکب عیسی بزرگوار خری استز زلف یار ولی کی توان نهاد افسار
ز چنگ و ساعد خود شرم باد شاهین راگهی که ماغ سیه بر پرد بدریا بار
به میهمانی جم وقت پیش خوان کبابچو بارنامه رسد صفوه را بر آن بیزار
دو فرقد، اند، شها، بر سپهر ملک که بادسپهر ملک از این فرقدین برخوردار
چو آفتاب و قمر شاه روز و والی شبز اختران نطاق شما هزار هزار
ندیده گرد خلافت بساط عز شمازکام دور درآمد شد خزان و بهار
بدین قصیده غرا بخواست عذر اثیرجهان بر غم جهانی معاند مکار
خران معرکه در نوک کلک من بعیانبدیده اند خیالات نشتر بیطار
جوال دور صفت تن فراخ و سر کوچکزمن زمان چو زنوک جوال دور حمار
بقلب اشتر چون بول اشتران مقلوبباصل استر چون فرج استران بیکار
غبار قافله نادیده در مسالک صدقولی به سلسله لاف چون جرس بیدار
حرام زاده چو استر و لیک از سر جاهستام و طوق فکنده بر استر رهوار
ببار عام صدا داده بر در رایتولیک بر در خانه نداده کس را بار
میان تهی چو دهل لیک در مصاف سخناز او به طنطنه و بانگ بد دلان آوار
کشیش وار بر او رنگ بسته فضله ی نقلبعقد دفتر و جامه بموی دیر و اوار
کشیش و مفتی از ایشان چو عیسی و احمدعلی الحقیقه بدنیا و آخرت بیزار
چو عرض گاه از آنست کاخ مفخر منخیال باطل ایشان مناره اعطار
مرا خیال بود نظم و نثر و ایشان رابه شصت سال درون آتشی جهد ز چنار
عجب تر آنکه بدو نگروید عیسوئیکه تیز خر نشناسد ز بانگ موسیقار
بدانکه آنکه نباشد چو نقش روحانیوگرچه چابک و رعنا فتد نقوش جدار
غرض چمیدن و حمل است گرنه بتراشدز کاژ و توژ بیک روزه ده شتر نجار
ضرر کند گذر سمع از شنودن اوچو روده را اسهال و مثانه را ادرار
من آب پاکم و آن نظم ریزه مردار استجدا بآب توانکرد مرده از کشتار
خورد ز دیگ سگی نیم بخت نو خوردهکسی که دست شریعت ندارد از من دار
ز من بعدت یکماهه فرصتی طلبدکه بود شعر دو ممدوح در کشید تبار
ز ارسلان چو بودره به اختسان نزدیکز روی فضل نمیگویم از ره گفتار
نمونه کفشی در پای این کهن گشتهبقالبی دگر آرند تا شود بر کار
عروس زشت لقا را به شو دهند دو جابه رنج ناخوشی اش آزمون کنند دو بار
بعرض سال سیاه دریده بستانندز شاه اطلس و دیبا، چه جبه و دستار
ز لال حیوان قسم نشستگان و مرانصیب کرد جهان تاختن سکندر وار
بحق تربیت صدر و آستانه شاهکه کوفت نوبتشان بر در رضا مسمار
که یاد روز فراق رکاب شاه مرابرابری فکند عالمی پر از دینار
من از خرابی احوال خود ندارم ننگو لیک عار شمارم شماتت اغیار
کف بحار بیک قبضه می ننباردکنار ابر بهاری به لولوی شهسوار
بدین قصیده مرا گر غنی کنی چه شودنه من فزون ز سحابم نه شاه کرم ز بحار
از این سخن بدعا باز گردم و گویمسه بیت دُر ثمین در سیاقت تکرار
همیشه تا که کبار زبان دهند بدانککند به تربیت ابر آفتاب اقرار
حقوق تربیت قبضه و حسام تو رازبان ملک قلم باد اگر کند انکار
گهی بجام بسوگند دختر انگورگهی بدست تو زلفین لعبت فرخار