گنج

شمارهٔ ۶۵ - مدح امیر جمال الدین بکلر

وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)قافیه: ر۳۷ بیت
سنبل بدمید از گل آن سر و صنوبرآباد صنوبر به چنان سنبل نوبر
از غیرت آن گل سرانگشت گزان ورددر سایه آن سر و برخسار دوان خور
آن حلقه زر چیست بر آن زلف و بنا گوشو آن سنبل تر چیست بر آن سرو و صنوبر
زان حلقه زر آینه ماه، مرصعزان سنبل تر حاشیه مهر معنبر
با صورت او باد شمر در کف مانیبا چهره ی او خاک فشان بر سر آذر
او شاهد و آنگه نسب حور بکشمیراو حاضر و آنگه وطن سرو به کشمر
آن چشم کزو هوش حذر ماند و والهوان لب که از او گوش گهر چیند و شکر
تو جزع همی خوانی و من جان منقشتو لعل همی گوئی و من عقل مصور
در باغ نماید قد او سر و کمانکشبر دیده نگارد خط او مشک زره ور
از پیکر او عکس برد آینه روزبا تیر قلم در کشد آنجا بدو پیکر
و آن خط مقوس چو به بینند ببرنددر حال دو قوس فلک از یک خط محور
دیری است که از رنگ بناگوش تر اوچشم من درویش بسیم است توانگر
ترسم به روالی خبر افتد که از این جاستاین سیم که امروز همی بارم بر زر
با آنکه من از شاه جهان هم نبرم پاکدر خدمت درگاه جمال الدین بکلر
آن صاحب خنجر که در اوصاف کمالشصاحب سخنان جمله زبانند چوخنجر
آن ابر کرم قطره که با اوج پذیرفتآکند دهان صدف ماه به گوهر
چون صف بکشد بر گذر حادثه دیواردیوار حوادث را، چون جمله کند، در
در دایره دولت او نقطه غبرابر حاشیه رتبت او گنبد اخضر
شهمرغ سخن بی نظر او نزند بالشاهین قضا در کنف او به نهد، پر
مهر از فرح خدمت او شاه سپرکشچرخ از فرح خدمت او طاق گمان در
در بزم جمالش نفر وزد گهر مهردر رزم سنانش نشمارد عدد زر
بر دوش عدودست کرم وار ز تیغشکش باز، رهانند ز حمل ثقل سر
چون بخت هنر را هنر اوست خریدارچوی طبع فلک را فلک اوست مسخر
ای رای تو بر هر چه بزرگی است مقدموز رتبت تو هر که بزرگ است مؤخر
با رؤیت تو عقل بر افراشته رایتدر منظر تو عقل بیاراسته مخبر
داماد خرد بود با بکار معانیلیکن بسر خنجر و همشیره افسر
ناهید خرد راست گل افشان تو میزانخورشید کرم راست گریبان تو خاور
ایوان تو چون قبله آمال، مصلیدرگاه تو چون کعبه اقبال، مجاور
بی حکم تو ایام وکیلی است فضولیبی دست تو انعام سجلی است، مزور
پنهان فلک در نظر پاک تو پیدااسرار قضا در نکت بکر تو مضمر
در دامن و جیب خرد، از لفط تولولوبر گردن و گوش سخن، از نام تو زیور
خورشید جهانبانی اگر با تو گذارداز سنگ سیه سبزه دمد در مه آذر
وصف تو که پیرایه و سر دفتر کلک استجائی است کز و کلک ستوه آید و دفتر
میدان مدیح تو نیامد بکران لیکدیری است، که لنگ است مرا، فکر تکاور
تا باغ بسعی فلک و اختر روشناز برگ فلک سازد و، زا شکوفه اختر
بادا، فلک تند رو،ات خاضع و خاشعباد. اختر فرخنده پیت، خادم و چاکر
دولت به همه کام تو را رهبرو همدمیزدان به همه وقت، تو را حافظ ویاور