شمارهٔ ۴۲ - مدح ارسلان بن طغرل
چیست از احسان که خورشید کرم با من نکردهرچه از احسان تو نامش دانی او، احسن نکرد
از نشیب چاه آزم بر سپهر ماه بردرستم توران گشای این لطف، با بیژن نکرد
آفرین باد، آفرین، بر خسرو مغرب که خصمز آهن تیغش وطن جز در دل آهن نکرد
با زبان ناطق من کرد لطفی کافتابدر بهاران، با زبان ابکم سوسن نکرد
ناصحم را هیچ دردی بود، کاو، مرهم نساختحاسدم را هیچ سوری بود، کان شیون نکرد
رایض انعام او بنشست با زین دو تنگاز مراد من بزین در، ابلق تو سن نکرد
رنگریز لطف او، نغنوده با اشعار منمذهب این طارم پر، شمع بی روزن نکرد
خود کم من گیر، کس دانی که ز انبای هنرگوش در نعتت مقر، امن مستوطن نکرد
هیچ، اختر دید با بزم خودش، گردون نساختهیچ، گوهر دید با ذیل خودش، معدن نکرد
هیچ، سنگی دید اصلی زاده، تا چون آفتابروی از پیرایه تنویر پیراهن نکرد
هیچکس را دوست خواندی تا بفرط عاطفتدوستان راازحسد، خوش خوش براودشمن نکرد
ابکم جودش لسن شد پس چرا گوید اثیرمن که در فطرت لسن بودم وی ام السن نکرد
تا گمان ناید تو را کاین لطف ها در حق منبهر تحصیل رضای ایزد ذوالمن نکرد
چشم دل بگشای و لطف ایزدی بر وی به بینتا بدانی کانچه کرد از مردمی با من نکرد