شمارهٔ ۴۱ - مدح بهاءالدین محمد وزیر
ملک را فال ز اقبال بقا می یابدآز را علت افلاس دوا می یابد
بدل و دست بهاء الدین تاج الوزراءآنکه ایام از او فرو بها می یابد
حامدی اصلی فرخنده محمد نامیکه عطا میدهد و حمد و ثنا می یابد
روی او دید شب تیره لقا گفت این استآنکه زو چهره خورشید ضیا می یابد
با کله داری آن فکرت روشن هر شبآسمان پیرهن صبح قبا می یابد
قدر عالیش فلک را به نیابت بنشاندلاجرم منصب او قدر و علا می یابد
چه عجب زانکه گرم باز دهد وام نیازدست او را چو چنین نیک ادا می یابد
ور بدین گونه که می بارد ابر کف اوابر سرمایه ندانم، ز کجا می یابد
پیش قدرش که بدو پشت فلک راست شده استآسمان خود را با پشت دو تا می یابد
عهد او نامه ی اقبال چو بر میخواندهمه خطش هو حسبی و خطا می یابد
دیده دولت چندانکه در او می نگردهمه شرم و کرم وجود و وفا می یابد
هرکه را دست طبیب کرمش بردبه نبضحالی از علت افلاس شفا می یابد
ای کف و طبع تو ابری و نسیمی که ثناتچون نهالی ابدالدهر دوا می یابد
گوش گیتی بمثال تو همی حلقه کشددوش گردون ز جلال تو ردا می یابد
مرغزاری است جناب تو که بی منت ابرنشو، در ساحت او عمر گیا می یابد
مد کلک تو مگر آب حیات است کزوچون مدد یافت سخن وصف بقا می یابد
پرتو مهر ضمیر تو بجائی است که چرخزیر او خود را چون ذره هبا می یابد
صاحبا، بنده ز شست فلک سخت کمانبر جگر بی کهنی تیر عنا می یابد
کام را کم زده بر نطع ستم می تازدصبر را کم شده در راه بلا می یابد
سینه را خسته ز شمشیر قدر می بینددیده را سفته ز پیگان قضا می یابد
نظر دیده عنف تو بگردون آخرچین ابرو بنماید که چرا می یابد
صیقل فرّ تو می یابد مصقل اوصحفه آینه فکر جلا می یابد
گر به تشریف عطای تو رسم، در نازمکه سخن پایه ز تشریف عطا می باید
نقش گرمی نهدم باز نهال کرمیکاین محال او نه بصنعت بدعا می یابد
تا بود باقی بدنامی و نیکو اثریچون به شمشیر اجل عمر فنا می یابد
خواهم از صدق دعا جمله بقای تو همهآرزو های دل از صدق دعا می باید