شمارهٔ ۱۱۵ - مدح خواجه اثیرالدین نورانشاه
ای برویت چشم روشن اختر نیک اختریآفتاب مهترانی آسمان مهتری
هرکه فرزند جهان ناقصت خواند خطاستچون تو، در وصف کمال خود جهان دیگری
نفس تو با ما، در این جای وز رشک جاه توچون رسن برخود همی پیچد سپهر چنبری
عالمی اقطاع قدرت شد چگونه عالمیآنکه برتر زان ولایت نیست اسم برتری
یافت از رایت زهابی چشمه خورشید ازآننرگس انجم به شست از گنبد نیلوفری
مطرب عشرت سرای چرخ دف بر دف نهدگر نه تمکین یابد از بزم تو در خیناگری
فتنه پنهان چون پری از تیغ کلک آسای توستکز طریق خاصیت بگریزد از آهن پری
هرکه چون زنجیر سرپیچید از درگاه تودولتش گوید سر و سندان چو حلقه بردری
دستبوسند اختران مشاطه کلک تو راچون رخ دفتر بیاراید بخط عنبری
با تو ور پیوسته بودی خواجه تاش جبرئیلگرنه بگسستی از این پس رشته برپیغمبری
مرکب لطفت بر این کام ار بماند تا بدیرخیمه ی عصمت زحد آب و گل بیرون بری
صبح اقبالت همی در جلوه امروز ایستدصبر کن تا چهره بگشاید عروس خاوری
پهلوی تیغت چنان فربه شود کزیک سخاشکیسه کان روی استغنا نهد در لاغری
سایه چتر تو را بر دوش گیرد آفتابنامه بخت تو را در دیده گیرد مشتری
تیغ کاهی تو آراید جهان کهنه رارغم این مشت خرخاص از پی دانش خری
در رکاب مدحت تو رتبتی یابد سخنکز وزارت گرم تر راند عنان شاعری
بخت را گر تو پیوندی است استحقاق توستطوق گوهر هم ز خود بربندد آب گوهری
خدمتش را از بن دندان کمر بندد جهانهرکه دولت را مرصع کرد تاج سروری
مشتری در صدر چون مانند خورشیدت بدیدآن شکوه مرتبت را شد بصد جان مشتری
ظاهراً نشناخت از حیرت تو را پرسید کیستعقل گفت، آن کز تو ظاهرتر بود در ظاهری
خواجه ی محسن اثیرالدین که بر احسان اوحق تعالی ختم کرد آئین سائل پروری
طاق اطلس را که عالم جست در زیر قباستپروزی دان بر بساط جاهش از پهناوری
صاحبا گر وقفه ئی یابم ز چرخ تیز تکوقف این درگه کنم نظم دری طبع جری
مرکب فکرم براندازد ستام جبرئیلسیلی شعرم بدراند قفای سامری
سرّ القا ما، عصای کلک من روشن کندمعجزش چون باز مالد کعبتین ساحری
گر بجنبانی سری در من سر عالم شومزانکه سر جنبان تو کاری نباشد سرسری
خواجه کیهائی فروشد بر جهان بیرون ز حدهرکه را صورت خریداری کند در چاکری
چشم روشن کن بدین گوهر که از همتای اوقاصر افتاده است و قاصر دست عقل جوهری
قرة العین است دوران که پیش مهد اوآسمان هم دایگانی می کند هم مادری
با سپند چشم زخمش مجمری کردی فلکگر خورد بهرام را تمکین بدی در اخکری
مخبر هرکس پس از خلاق او اخلاق اوستای نکو منظر بحمدالله که نیکو مخبری
ابر نصرت بار تورانشه که از رایش فکندسایه بر ایران و توران رایت اسکندری
ای ز حد آفرینش خیمه قدرت برونوی ز گفت آفرین خوان دامن مدحت بری
سایه بر فرق وجود افکن که چرخ اعظمیروز بر دانش همایون کن که سعد اکبری
دامن همت چنان در سطح هفتم چرخ کشکز غبار هر نحوست روی کیوان بستری
ز آفتاب همت و ابر بنان روی املبشکفان چون لاله ی سیراب و گلبرگ طری