شمارهٔ ۱۱۴ - مدح سلطان قزل ارسلان سلجوقی
ای یافته هر آنچ بدو داده و هم ورایوز دولت اتابک، از یاری خدای
سیفی که پاکشیده شدی از نیام ملکفتنه فکنده سر شد و باطل بریده پای
تیغ سداب رنگ تو آمد سداب طبعکز وی رحم فسرده شد ایام فتنه زای
بز دوده ئی ز رنگ حوادث چو آینهملک عراق و عرصه ی ایران به تیغ و رای
در رزم بر فلک زنی از پر دلی لکدآنجا که سرکشان زمین درکشیده پای
هم چون درخش دامن تیغت بیوفتدهرگه که دشمنت چو شرر برجهد زجای
گر کوه نیست حزم تو گو یکقدم به جنبور باد نیست عزم تو گو یک نفس بپای
فضل خدنگ توست حجر را زره شکافنوک سنان توست ظفر را گره گشای
جمشید بر درت که بود جز یکی گیاخورشید با کفت چه بود جز یکی گدای
بندند بر مزاج بهار اینک از بحارگردد هوا ز ابر صدف گون گهر نمای
این خود بهانه ایست بگرید همی فلکبا صد هزار دیده ز تیغت به های و های
چون چنگ در شکنجه ی قهر تو خصم ملکقانع همی شود بسری عاریت چو نای
تو کوی برده ئی ز امیران مملکتگو خصم را بیا و بمیدان همی درآی
زیبد همی کلاه بزرگی تو را چنانکبر خسروانه قد قزل ارسلان قبای
دیری است دیر تا بنشسته است چون اثیربر شاخسار مدح تو مرغی نواسرای
زنهار تا مزور رای تو نشمرداز دست این کزاف در ایان ژاژ خای
مغز است او ز قافله عسکر سخنو اینها همه به دمدمه لافند چون درای
گویند در مثل که ز مهمان گزیر نیستمهمان توست، با او یک لحظه خوش برآی
چندانش خلعه بخش که گردد اسیر و غرقچندانش باده ده که شود مست و سرگرای
تا هست شش سپهر دگر بعد از این سپهرتا هست یک سرای دگر بعد از این سرای
خصم تو از سرای بقا باد کاستهتو باز بر سپهر شرف مرتبت فزای