شمارهٔ ۱۱۲ - مدح امیر فخرالدین زنگی از امرای سلطان محمد سلجوقی
شها، ز چشمه تیغ تو چرخ نیرنگیبشست دامن دوران بآب یکرنگی
جهان رو به دستان، چه سک بود که کندبعهد تو ز درون خیری و برون رنگی
فلک، حمایل تدویر کهگشان در برملازم است درت را باسم سرهنگی
مگر، ز غیرت هم نامی تو می جنبدکه صبح تیغ کشد در رخ تو شب رنگی
چو خلق یوسف رویت تتق براندازدترنج و دست ببرد جهان نارنگی
تو را، بمنزل ملک است روی باش هنوزکزین خجسته سفر در نخست فرسنگی
چنین که رنگ تو آمیخته است صورتگرمبرهن است، که از بهر تاج و اورنگی
اگر چو خوشه پروین بر این بلند چمنشود سوار حسود تو از سبک سنگی
تو همچومی طرب افزای، کانچنان خوشهزمانه را نه عصیری کند نه آونگی
عدوت گر نبود، گو مباش کان بدرکبریشم است بر این ارغون سرآهنگی
بقای جان تو بادا که ام اوتار استاگر بلغزد پایش قفا خورد چنگی
چو در تو می نگرم مغز خصم را تیغیچو باز می طلبم تیغ ظلم را زنگی
مبین که تیغی و زنگی کسی تواند کردبجز سپه کش آفاق فخر دین زنگی
قبای صورت اگر هیبت تو در پوشدبصر نبیندش الا غضنفر جنگی
چو طرد و عکس حروف تهجی اقبالبحفظ دامن اقبال جمله تن چنگی
تو را حمایل شمشیر بس قوی حرزی استز شر مندل این جاودان نیرنگی
عمود کفته ی تو مهر و ماه محور ساختخرد چو دید که میزان فرّ و فرهنگی
وجود خصم چه وزن آورد در این میزانکه بوقبیس ندارد محل پا سنگی
ز ثقل حمل هیون نسیم در گل خفتچو باسحاب درآمد گفت بهم سنگی
حسامت از سر کردون دون برد شوخیسنانت از سر عالم برآورد شنگی
ز سطح تیغ تو چون خط عزل خود برخواندفلک چو نقطه ی موهوم شد ز دلتنگی
بروز معرکه با ابرش تو گفت قضازمان خرام و زمین سم و آسمان سنگی
عقاب تیر تو را چون گشاد پر گرددسرین و سینه برد تحفه آهوی تنگی
ز چشمه سار سر رمح است خانه تویجهان کژ رو، بگذاشت رسم خرچنگی
فلک بدیده ی اجرام خون گریست چو تیغچو نیم چرخ تو را گشت چهره آژنگی
زهی ستانه جاه تو سجده گاه ملکهنوز نقش سرای زمانه پر رنگی
ببال عزم چو طایر شوی زمان سپریزبار حلم چو ساکن شوی زمین هنگی
ز کان فطرت جز حزم ثابت تو نزادکه در صفت گهری یافت در لقب سنگی
چو بر زبان ولی میروی، همه شهدیچو بر دماغ عدو میزنی همه بنگی
چو جلوه کرد بمدحت عروس فکرت منعرق گرفت جبین نگار ارژنگی
نیم، تنگ سخنی، کز عبارت فارغبراهواری بیرون همی برم لنگی
عطازخرمن خود میکنم چو صاحب شیرنه خوشه چینم چون ده خدای خرچنگی
کنون توئی که ز ایام فاضل اندوزیکنون توئی که باقبال عالم آهنگی
زمانه شام خساست گرفت، وای هنرگرش نه رهبری، ای کوکب شب آهنگی
خجسته نام تو نقش نگین عالم بادکزوست عالم نامی ز دیکران ننگی