شمارهٔ ۱۱۱ - مدح سلطان رکن الدین ارسلانشاه بن طغرل
همای چتر فلک سای ارسلانشاهیکه باد سایه ی چترش ز ماه تا ماهی
کشید رخت بر این آشیان، ز اوج ظفرشکار کرده هر اقبال را، که میخواهی
گرفته روی ممالک ز تیغش آرایششنوده گوش ملایک، ز کوسش آگاهی
ز نیش خنجر بیجاده فام او در جنگعدو نه جَسته بصد حیله، با رخ کاهی
باسم لعل و زمرد نشاند زرگر دورهزار مهر سپهرش در افسر شاهی
بداده نوبت خدمت طناب نو بیتشسرای پرده اجرام را بخر گاهی
محیطی است نوالش ز بخشش مالیاثیری است جلالش ز رتبت جاهی
زهی، بنان تو صد سحر درگهر بخشیزهی سنان تو صد چرخ در عدو کاهی
اگر به پنبه رسد شعله ئی ز شمشیرتخزند شیران اندر پناه روباهی
ازل بدان کمر آسمان مرصع کردکه بود داه بساط تو عالم واهی
دُهانَت خرد خواجه وش بجای گهی استکه با هدایت تو میدهد خط داهی
گل ولی شگفانی دل عدو شکنیدر این دو حالت هم آفتاب و هم ماهی
سخن چوره بمدیح تو جست آبله پایبمانده حیران، در سنکلاح گمراهی
ولیت، اهل ردا بود و خصمت، اهل کلیماز آن بگردش شد، این کارگاه جولاهی
خدایکانا، بر پشت دست حلقه ی چرخنکینه تو، که هم آمر است و هم ناهی
سران، گوهر سلجوق منصفند در آنکتو شاه واسطه عقد کل اشباهی
چو در مصاف نهی روی، پشت صد سپهیچو بر سریر کنی پشت، روی صد گاهی
زمانه را بمکان تو رشته یکتائی استچه باک رشته اقبال را. ز یکتاهی
اگر چه هفت زمین نزل یک خرام تو شدهنوز باش، که در کام اول از راهی
بمدح تو نرسد دست هیچ فکر که توورای صورت افهام و صوت افواهی
قبای مدت دوران بقد عمر تو باددر این مقام سخن را دهیم کوتاهی