گنج

بخش ۴۰ - یافتن نور پروانه را بحالت زار و حال شمع را در عشق با او گفتن

چو نور از جستجو یک لحظه ننشسترسید آخر بدان پروانه مست
چنان دیدش که بود از چشم مردمبه چشم مردمان چشم خود گم
اگر گویم خیالی مینمودیخیال من بود کان هم نبودی
فتاده بالها در هم کشیدورق برهم زده گشته جریده
چنانش سوز داغ از سر گذشتهکه خاک از سایه او داغ گشته
تنش چون مردمان دیده خویشز غم در عین زاری با دل ریش
نظر چو باز گرد آن نور را دیدبه مهر شمع او را گرم پرسید
ز عین مردمی چون پیش خواندشروان بر دیده روشن نشاندش
چو شمعش رشته های جان برآشفتبنور از شوق نور چشم خود گفت
که ای از لطف، چشم روشن منچراغ عمر من گشت از تو روشن
تویی چشم مرا آن روشناییکه افروزی چراغ آشنایی
بگو با من حدیث شمع روشنکه باری از فراقش سوختم من
بگو چون است و باوی همنفس کیستمرا حال اینچنین شد حال او چیست
زبان بگشاد نور و راز گفتشحکایت ها یکایک باز گفتش
خبر از سوز داغ و زاریش گفتپس آنگه قصه بیماریش گفت
به اول مژده شادی رساندشبآخر زهر دلتنگی چشاندش
چو بشنید این سخن بسیار بگریستچو شمع از آتش دل زار بگریست
ز شوق شمع داغ دل فزودشیکی صد گشت آن داغی که بودش
بزاری گفتش ای نور دو دیدهچراغ خاطر محنت کشیده
ز شرح محنت آن شاه خوبانمرا آتش زدی در رشته جان
چو غمگین کردیم غمخوار من شوشفا بخش دل بیمار من شو
درین محنت کسم فریاد رس نیستو گر باشد کسی، غیر از تو کس نیست
چو از لطف چراغم گشت روشنندارم بعد ازین دستت ز دامن
دری بروی من از لطف بگشایرهی بر کعبه مقصود بنمای