بخش ۳۹ - بیرون آمدن شمع از پرده فانوس و روان شدن نور بجستجوی پروانه
اگر عاشق گهی بهر صبوریبود در پرده عصمت ضروری
عجب نبود چو گردد شوق افزونکه آید بی سبب از پرده بیرون
گشاد پرده چونشمع آرزو کردبهمت گل برون از غنچه آورد
درآمد خادم و دامان فانوسبه خدمت در میان زد از زمین بوس
جمال شمع چون برقع برانداختجهان روشن به نور خویشتن ساخت
از آزادی چو گل خندان برآمدتو گفتی یوسف از زندان برآمد
چو مهر از صبح عارض چهره بگشودبه نور خویش راه شام پیمود
روان شد نور همچون برق تابانپی پروانه جستن در بیابان
نبود از جستجو یکدم فراغشهمی جستی در آن شب باچراغش
در آن ظلمت همی شد با دل جمعکه پشتش گرم بود از جانب شمع
به هر منزل که از روزن همیرفتبه چشم دیو و دد روشن همیرفت
چنان جستش که گشت از جستجوستولیکن یافت آخر آنچه می جست
مدار ایطالب از جویندگی دستکه در جویندگی یا بندگی هست