گنج

بخش ۳۲ - گفتن شمع راز خود را به خادمان

چو محرم را نباشد باز گوییخوش آید عاشقان را راز گویی
دل هر کس که گنج عشق یابداگر پنهان کند دل برنتابد
اگر ترسد که با هر یار گویدرود کنجی و با دیوار گوید
به یاران شمع راز خویش برگفتزبان بگشاد و از سوز جگر گفت
که از عشق آتشی در سینه دارمولیکن بر زبان با کس نیارم
مرا دل برده است از دست یاریچه یاری گرم مهری غمگساری
همایون پیکری فرخنده فالیبه یکرنگی چو من شوریده حالی
سبکروحی که گر بر گل نشستیندیدی برگ گل از وی شکستی
ز درج مهربانی دانه یی بودز دیوان وفا پروانه یی بود
حدیثش بسکه بودی آتش انگیزفکندی در دل من آتش تیز
عجب شیرین حدیثی پر نمک بودنبود از انس و جن گویا ملک بود
چو با او گرم کردم دل به یاریفلک کردش جدا از من به خواری
فکند از ناکسی در چنگ بادشچو گلبرگ از جفا برباد دادش
دل از خلقم نبودی جز بدو شاددریغ و درد کوهم رفت بر باد
حدیث دوری او با که گویمنشان و نام او باز از که جویم
درین محنت که جوید چاره من؟که گوید قصه آواره من؟
ندانم پیش از آن کز پا نشینمرخ او باز بینم یا نبینم