بخش ۲۴ - دیوانه شدن پروانه و صحرا گرفتن او
نه خود میرفت از آن منزل به شبگیرکشان می بردیش زنجیر تقدیر
چو دل، شاد از پری رخساره یی نیستبجز دیوانه گشتن چاره یی نیست
دل مسکین که او یک قطره خونستدرو هم قطره یی خون جنون است
عجب نبود چو درد درد نوشدگر از دیوانگی خونش بجوشد
چو شمع دل ز دست او زبون شدز کف سر رشته عقلش برون شد
فرو برد اژدهایی عشق خونخوارسپاه عقل و دانایی به یکبار
عنان دل ز کف پروانه چون هشتبدستور خرد پروانه بنوشت
ز کوی عاقلی بیگانگی کردگذر در وادی دیوانگی کرد
چو شد دیوانه دور از وصل جاناننهاد آهو صفت سر در بیابان
بیابانی که باد از غایت سهمنبود آرامش آنجا یکدم از وهم
به شب از تیرگی ظلمت ستانیبه روز از دوزخ سوزان نشانی
نگویم دوزخ روی زمین بودکه دوزخ پیش او خلد برین بود
در آن روی زمین چون زلف گلچهرریاحین کرده ریحانی تف مهر
زمین از تابه آتش بتر بودجهان را داغی از وی بر جگر بود
اگر مرغی زدی بر خاک منقارشدی منقارش از آتش چو گلنار
پر آتش چشمهای آن بیابانبشکل چشمه خورشید تابان
بجای هر حباب از گرمی آبلب جو میزدی تبخاله از تاب
در آن صحرا نه ریگ موج زن بودزمین را دانه از گرمی به تن بود
ز گرمی آهویش چونشمع محفلگدازان پیه چشم از آتش دل
غزال مست را از تابش جانجگر شد در تنور سینه بریان
اگر پروانه وش مرغی پریدیجز آتش منزل دیگر ندیدی
به جانسوزی عاشق زان بیاباننسیم آتش شدی چون برق تابان
به چشم از بوته خاری رسیدیتل خاکستری بود از شهیدی
بجای چشمه سیم از سنگ آن دشتگدازان گشت و از چشمش روان گشت
کسی از سوز دل گر دم گشودینفس چون میزدی میخاست دودی
در آن وادی که گل ز آتش دمیدیزبان طعنه بر آتش کشیدی
تن پروانه همچون شمع بگداختچه گر میسوختی ناچار میساخت
چنان از ضعف مسکین ناتوان گشتکه بال و پر بر او بار گران گشت
گر از ضعفش نفس بر خود دمیدیدگر خود را بجای خود ندیدی
چنان شد راحت از جان خرابشکه هرگز کس ندیدی خورد و خوابش
ز ضعف از دست غم چون داد کردیکسی نشنیدی ار فریاد کردی
همی گشتی بهر سو شمع جویانببوی شمع چون زنبور پویان
چو مرغ نیم بسمل با دل چاکهمیزد پر ز درد خوش بر خاک
ز بس کز پرفشاندن گرد انگیختبدست خویش بر سر خاک می بیخت
چو شمع آن سوز بودی در درونشکه در جوش آمدی هر لحظه خونش
چو از چشم آتشین لعلش فتادیچراغی پیش پای او نهادی
همه شب همچو شمع از گریه کردنمیان اشک بودی تا بگردن
چو مجنون با دل خود در سخن بودنهانش زاریی با خویشتن بود