بخش ۱۱ - آمدن شمع بمجلس
خوش آن دل کش بود محفل فروزیخوش آن محفل که دارد دلفروزی
خوش آن روزی که با یاری سرآیدخوش آن شب کز درت شمعی در آید
درآمد شمع با روی درخشانتو گویی تیغ زد خورشید رخشان
نهاده همچو شاهان تاج بر سرروان شد تا فراز کرسی زر
چو کرسی خادمش بر فرش بنهادبه کرسی پا چو ساق عرش بنهاد
به صورت گرچه شمعش نام بودیبمعنی شاه ملک شام بودی
چه شمعی چشم بد از روی او دوربسان حوریان سر تا قدم نور
نگویم شمع، سروی نو رسیدهقبای شمع سان در بر کشیده
ازین گلنار روی نازنینیلبی با او چو لعل آتشینی
به قد نخلی روان سر تا قدم خوشچو نخل موم بس موزون و دلکش
از آتش بر سرش تاجی زر اندودزده مشکین اتاقه بر سر از دود
قدی چون سرو نازی برکشیدهعجب سروی که گل از وی دمیده
رخش گلگون ز تاب نار خوردنعرق رفته ز رویش تا به دامن
نمودی زیر ده پیراهن اورگ جان از لطافت در تن او
قدش چون نیشکر شیرین و دلجوعجب شیرینی دلسوز با او
باین خوش منظری سرو روانیبدو نظارگی چشم جهانی