شمارهٔ ۸ - مخمس
ز دست ناله سگ او بقصد جان من استیقین که ناله من دشمن نهان من است
معاشران همه رادست بر دهان من استزبسکه گوش جهانی پر از فغان من است
بشهر بر سر هوی کوی داستان من است
مرا فراق تو تا کی بداغ می سوزدکه دل بحسرت یکدم فراغ می سوزد
زدود دل همه روزم دماغ می سوزددرون من همه شب چون چراغ می سوزد
مگر فتیله او مغز استخوان من است
چو جان من نشود جز بمرگ من دلشادمرا خلاص ز مردن کسی نخواهد داد
مگر ز روی وفا دوستان پاک نهاددعای عمر کنندم ولی قبول مباد
مرا چو زنده نمیخواهد آنکه جان من است
بتی که جز غم او مایه طرب نبوددلم نمیدهد و گفتن ام ادب نبود
کنون که دل شد و جان نیز بی تعب نبودبه بیدلی اگرم جان رود عجب نبود
چو دل نمیدهدم آنکه دلستان من است
اگر چه نیست ز عشقت به نیک و بد ترسمولی ز هجر تو ایشوخ سر و قد ترسم
تو دوری از من از هلاک خود ترسممیان جان و تنم دوری او فتد ترسم
ز دورییی که میان تو و میان من است
تو آفتابی و سر تا قدم ز نور خداز شمع روی تو روشن شدی خجسته سزا
که بیتو زنده بود ای حیات روح فزاتو در درون دل از جان خسته تنگ میا
که یک دو روز درین خانه میهمان من است
مرا که بخت چو اهلی نداده طالع نیکاگر بپای تو ریزم درو گهر چون ریگ
وگر ز شوق تو دل جوش میزند چو شمعتو زان من نشوی نیست بخت اینم لیک
همین بس است که گویی که خسرو آن من است