گنج

شمارهٔ ۶ - ترجیع بند

وزن: فعلاتن مفاعلن فعلن (خفیف مسدس مخبون)۵۵ بیت
ای دهان و لبت ز جان خوشتردهن از لب، لب از دهان خوشتر
گر زبانم بُری چو شمع خوشمعاشق مست بی زبان خوشتر
به خیالت نهفته بازم عشقعاشقی با بتان نهان خوشتر
کی فروشم ترا به صد عالمیک نگاهت ز صد جهان خوشتر
ز آستان تو نیستم سر عرشسر عاشق بر آستان خوشتر
ساقی، آن به که در میان آییخوش بود شمع و در میان خوشتر
نیست در عالم از تو به چیزیدر جهان چیست خود ز جان خوشتر
هر چه غیر از تو هست ساقی هیچجان عالم تویی و باقی هیچ
ای جمال تو نور دیدهٔ منوز دو عالم تو برگزیدهٔ من
چیست غوغای شحنهٔ عشقتفتنهٔ جان آرمیده من
در کمند تعلق افتاده‌ستاز دو زلفت دل جریدهٔ من
همچو مجنون خوشم که آهوی تستمونس خاطر رمیدهٔ من
تا لب من رسد به پابوستسوخت جانِ به لب رسیدهٔ من
شاه حسنی سزد که گویی هستیوسف مصر زر خریدهٔ من
همه عالم به چشم و دل دیدیماز تو بهتر ندیده دیدهٔ من
هرچه غیر از تو هست ساقی هیچجان عالم تویی و باقی هیچ
ای به رخ جان و جان جانان همهمه را مونس دل و جان هم
به دو محراب ابروی شوخیقبله کافر و مسلمان هم
کفر و ایمان ما تویی بی توبت پرستی است کفر و ایمان هم
برفشان دست تا برافشانمکآستین پر درست و دامان هم
بس که ناخن زدم به سینه چو گلپاره شد سینه چون گریبان هم
ساقی جان تویی که از لب لعلباده بخشی و آب حیوان هم
به طفیل تو عالمی جمعندبلکه این عالم پریشان هم
هرچه غیر از تو هست ساقی هیچجان عالم تویی و باقی هیچ
ای غمت راحت روان همهبه فدای غم تو جان همه
عارضت شمع محفل خوبانقامتت سرو بوستان همه
خنده‌ای کرد پستهٔ دهنتکه زبان بسته در دهان همه
همدمان در کنار شمع رُخَتجان من سوزد از میان همه
شب سگانت به خواب بر در تومن بیدار پاسبان همه
ساقیا جرعه‌ای که میسوزدغم دل مغز استخوان همه
تا شدی آفتاب عالمتاباین حدیث است بر زبان همه
هرچه غیر از تو هست ساقی هیچجان عالم تویی و باقی هیچ
ساقیا، می چو در میان آریمرده را آب در دهان آری
پرده بَردار تا به معجز حسنیوسف رفته با جهان آری
وقت آن شد که زلف بگشاییدل دزدیده در میان آری
به زبان آریَم پس از مردنگر مرا نام بَر زبان آری
بی تو عالم مرا به جان آوردچند ازین عالمم به جان آری
ساقیا، به ز عالمی به یقینبلکه از هرچه در گمان آری
هرچه غیر از تو هست ساقی هیچجان عالم تویی و باقی هیچ
ای جمال تو از نهایت بیشبیش از یوسف و به غایت بیش
دوری از من شکایتم اینستنتوان کرد ازین شکایت بیش
من اسیر فراق و دل با تودل من از منش هدایت بیش
زخم دل از علاج کردن غیرمیکند در جگر سرایت بیش
عقل در شهر عاشقان کمترفتنه خیزد ازین ولایت بیش
تیغت از چنگ مردنم برهاندنتوان کرد ازین حمایت بیش
دیده‌ام هرچه هست در عالمخوانده‌ام قصه از نهایت بیش
هرچه غیر از تو هست ساقی هیچجان عالم تویی و باقی هیچ
چون تو ماهی به هیچ منزل نیستچون تو شمعی به هیچ محفل نیست
آدمی نیست صورتیست ز گلهرکه بر صورت تو مایل نیست
مشکل اینست کز تو دورم منورنه امیدم از تو مشکل نیست
نقد دیوانگی است مایه عقلغیر صبر تو اندرین دل نیست
آفرین بر غمت که در همه حالاز اسیران خویش غافل نیست
از جهانی تو حاصل اهلیوز جهان بی تو هیچ حاصل نیست
بی جمال تو عالم ای ساقیجز خیالی به دیده و دل نیست
هرچه غیر از تو هست ساقی هیچجان عالم تویی و باقی هیچ