گنج

در وصف ستون خیمه گوید

چه نهالیست این خجسته ستونکز زمین سر رسانده بر گردون
این ستون گلبنی است کز افلاکشاخ و برگش زده است خیمه بخاک
نه ستون است این ز زرکاریکه درخت زرست پنداری
کلک نقاش با هزار جمالبر ستون بسته شبروان خیال
این ستون است یا اشعه مهرراست استاده بر زمین ز سپهر
خرم آنکسکه چون ستون همه گاهبسته باشد میان بخدمت شاه
مرد اگر طوق عزتش بایدچون ستون پای خدمتش باید
سر ز خدمت متاب در ره دینکه ستون سعادت است همین
هر که دارد ستادگی چو ستونزند از فخر خیمه بر گردون
مرد آنست کز ثبات قدمچون ستون تن نهد ببار ستم
عاشقان خویش را زبون نکننددست غم زیر سر ستون نکنند
مرد ره گر حزین و گرشادستچون ستون عاشقانه استادست
بوفا هر که پای برداردبیستون را ز جای بردارد
یار دلبر اگر چه سخت بودبرد باری ستون بخت بود
چون ستون هر که حلم پیش نهادبار یاران بدوش خویش نهاد
چون ستون راستباش در همه جمعتا شوی نور دیده ها چون شمع
چون ستون مرد راست یک لختستهر که کجبار شد نگون بخت است
هر که را راستی نهاد بودچون ستون بر وی اعتماد بود
چون ستون گر براستی علمیهمه جا سربلند و محترمی
تا بود خانه جهان آبادذات صاحبقران ستونش باد
خانه گر غیر آب و خاکی نیستچون ستون قایم است باکی نیست
در جهان باد این ستون دایمکه جهانی بود بر او قایم