گنج

شمارهٔ ۹۹۷

دل کباب از لعل او چون از دلش بیرون کنمهمچو آتشپاره یی چسبیده بر دل چون کنم
ای چو جان جا کرده بر دل گر بتنگی از دلمخود برون رو جان من من چون ترا بیرون کنم
چرخ بی رحم و تو بد مهر و من از دل در عذاباز تو نالم یا ز دل یا شکوه از گردون کنم
بر کنم از کوه سنگ و بر دل از جورت زنمعاقبت از دست جورت کوه را هامون کنم
گر بدوزخ همچنین گریان برندم روز حشردوزخ از سیلاب اشک خویشتن جیحون کنم
همچو مجنون همنشینی با من آهو چون کندشیر اگر با من نشیند دل ز دردش خون کنم
شعله شوق تو آتش در دلم ایشمع زدخواستم پروانه وش این شعله را افزون کنم
عیب باشد خوبی لیلی ستودن پیش توعیب باشد گر حکایت منهم از مجنون کنم
گر چو اهلی پیرم از جور جوانان ای پسراز که کردم کامرانی کز تو هم اکنون کنم