شمارهٔ ۹۹۶
تا کی بغیر گویی من چشم و گوش باشممن هم زبان برآرم تا کی خموش باشم
من خاک آستانم گر مدعی غلامستاین خاکساریم به کان خود فروش باشم
گر زیر خاک چون خم خشت از سرم بر آریبینی کز آتش دل چون می بجوش باشم
خواهم که پیش خلقت مستانه ره بگیرملیکن تو چون بیایی من کی بهوش باشم
این بس که از تو گاهی نیشی خورم چو اهلیمن کیستم کز آن لب در بند نوش باشم