شمارهٔ ۹۹۲
هر چند که خود دل ببلای تو سپردمرحمی بکن ای ظالم بد مهر که مردم
سیل ستمت عاقبت از جای مرا بردهر چند که در کوی وفا پای فشردم
مسکین من سر گشته که در وادی امیدهرگز به مراد دل خود راه نبردم
با من سخن از هیچ مگویید و مپرسیدکز صفحه خاطر همه حرفی بستردم
شاید که چو اهلی بچکد خون ز حدیثمزینگونه که خون جگر از دست تو خوردم