شمارهٔ ۹۸۸
می ده که بی غبار غمی از جهان رومآلوده دل مباد کزین خاکدان روم
خلق جهان بگریه من خنده گر زنندطوفان شود ز گریه گهی کز جهان روم
تا زنده ام چو شمع ندانند قدر منقدر من آنگه است که من از میان روم
تا دل ز من ربود سگ آستان اوهرگز دلم نداد کز آن آستان روم
آن آفتاب حسن کجا سر نهد بمنگر زیر پا نهم سر و بر آسمان روم
گشتم غبار ره که به شبگیر تا صباشبها بکوی دوست ز دشمن نهان روم
اهلی اگر بباغ جنان ساقیم نه اوستدوزخ از آن به ام که بباغ جنان روم