شمارهٔ ۹۸۳
تو با فراغ خود امروز شاد و فردا هممرا ز مهر تو دین شد ز دست و دنیا هم
میان مسجد و میخانهام خجل ماندهز بس که حرمتم آنجا نماند و اینجا هم
خراب بادهٔ عشق توام که نشئهٔ اوهزار دل شده دیوانه کرد و دانا هم
ز بس که آتش عشقت فرو گرفت مراوجود من همه او شد نهان و پیدا هم
به نیم جرعه که خوردم چو اهلی از کف دوستز دست رفتم و آخر فتادم از پا هم