گنج

شمارهٔ ۹۸۲

گنجی چو تو در سینه به کونین چه کارم؟مستغنی‌ام از هردو جهان من که تو دارم
چون ذره بر آنم که به خورشید رسم بازدر همت خو پست نِیَم گرچه غبارم
درمان دل از لعل تو جویند حریفانمن درد دل خود به خدا باز گذارم
چون بلبل اگر زار بگریم مکنم عیبزاری ز غمت چون نکنم؟ عاشق زارم
جایی که بتان را سگِ خود می‌نشماریانصاف دهم من چه سگم؟ در چه شمارم؟
در ملک دلم غم به جفا دست برآوردوقت است که من هم به دعا دست بر آرم
اهلی ز کنار و بر خوبان نشوی سیرهرچند من از خلق دو عالم به کنارم