شمارهٔ ۹۷۲
از بسکه شدم جامه دران نعره زنان همدست و دلم از کار شد و تاب و توان هم
هرچند زند آتش عشق تو زبانهظاهر نکنم بلکه نیارم بزبان هم
خود را چه بفتراک تو بندم که سر منلایق نبود گر فکنی پیش سگان هم
گر خنده زند لعل تو در پوست نگنجدصد تنگدل از شادی و صد غنچه دهان هم
نامم بغلام است نشان ور تو نخواهیبر صفحه هستی نهلم نام و نشان هم
پیش تو کم از خاک رهست ایشه خوبانگر صرف رود مال و منال و سر و جان هم
کی مژده شادی رسد از وصل به اهلیشادست بغم کاش میسر شود آن هم