گنج

شمارهٔ ۹۵۰

گر صدهزار کاسه خون نوش میکنمبر یاد دوست جمله فراموش میکنم
برما ز عشق گرچه نگویی سخن ولیصد نکته فهم از آن لب خاموش میکنم
مشتی گدای سوخته ایم ای پسر مرنجبر شکر تو گر چو مگس جوش میکنم
مجنون وشم ز آهوی چشم تو گوشه گیربا شیر اگرچه دست در آغوش میکنم
ما عاشقیم و گر همه عالم دهند پندمشنو که من نه پند کسی گوش میکنم
اهلی کجا به مصلحت پیر خرقه پوشترک سهی قدان قباپوش میکنم