گنج

شمارهٔ ۹۴۹

سجده بردم بدرش دوش چو تنها گشتمآمد آنشمع برون ناگه و رسوا گشتم
عاقبت نقد مرا دل خود داد بدستسالها گرچه بدر یوزه دلها گشتم
منم آن ذره که بی نام و نشان میباشمبهوا داری خورشید تو پیدا گشتم
وقت آنست که در میکده افتاده شومجبر آن عمر که بیهوده بهر جا گشتم
اهلی از کعبه چو حاجی نزنم لاف که منخادم میکده بودم چه بصحرا گشتم