گنج

شمارهٔ ۹۳

اگر چه ساقی جان می نهاد در دستتحقیقتی دگرست این که می کند مستت
پی نظاره خود جام جم تو را دادندتو خود نگاه نکردی که چیست در دستت
تو آن گلی که چو من صدهزار سوخته رابباد دادی و بر دل غبار ننشست
دلا به چشم تو صدخار اگر شکست آن گلهمین بس است که در چشم غیر نشکستت
تورا به چرخ بلند آفتاب خواند از مهرچو سایه خاک نشین کرد همت پستت
خمار هجر بود با می وصال بترسطمع مدار که در وصل دل ز غم رستت
چو صید کشته مجو خونبها از او اهلیبس است این که به فتراک خویش بر بستت