شمارهٔ ۹۲۴
ز بهر کلبه عاشق دلا مجوی چراغکه شمع مجلس او بس بود فتیله داغ
دل از چمن نگشاید اسیر عشق تراکه پیش بلبل عاشق قفس نماید باغ
به جرعه یی بزن آبی بر آتشم که رسیدز سینه بوی کبابم ز شوق می بدماغ
رقیب اگرچه عزیزست و ما چنین خواریمروا مدار که بلبل جفا کشد از زاغ
بنه به کنج لحد دل ز سوز غم اهلیگرت هوس کند آسودگی و کنج فراغ