شمارهٔ ۹۲۱
بر مست خود به پیری و عمر تبه ببخشموی سفید بین و بروی سیه ببخش
یکبار خود بشیوه عاشق کشی مکنگاهی بکش بنرگس سرمست و گه ببخش
کارم بیک نفس چو رسد یکنظر فکنجانی بتازه دیگرم از یک نگه ببخش
ایشاه حسن در خور این حسن لطف کنیکبوسه گر من از تو بخواهم تو ده ببخش
راه خسان دهی و برانی ز در مرایکبار سوی خویش مرا نیز ره ببخش
اهلی بسجده تو گنهکار گر بوداورا مکش ز بهر خدا یک گنه ببخش