گنج

شمارهٔ ۹۲۰

روشنی بخش دلم شد تن غم پرور خویشروشنست آینه شمع ز خاکستر خویش
سگ آن رند قلندر صفت شاه وشمکز سفال سگ او ساخته جام زر خویش
من بیمار چنان زار شدم کز تن منهیچ فصاد بخون تر نکند نشتر خویش
کعبه گر در نگشاید برخم گو مگشایتو گشا بر رخم ای کعبه دلها در خویش
عاقبت گوی ز میدان ببرد چون چوگانهرکه با خاک رهت کرد برابر سر خویش
بسکه از آتش می همچو گل افروخته ییلاله از دست تو بر سنگ زند ساغر خویش
اهلی از سبز خط خود طمع وصل مکنکه لبش طوطی جان را ندهد شکر خویش