شمارهٔ ۸۹۲
تا تو زیر پوست همچون گرگی ای پشمینه پوشدوری از یوسف بکش ای خرقه پشمین ز دوش
از جوانان ما جوانمردی ز ساقی یافتیمدر صف پیران صفا از روی پیر میفروش
سر معراج محبت از دلم سر میزندعشق میگوید بگو و عقل میگوید خموش
یا رخی چون شمع باید یا دم گرمی چو نیتا نباشد آتشی صحبت نمی آید به جوش
هر کجا این لعبت چین در زبان آید چو شمعدیگران چون صورت دیوار چشمانند و گوش
وه که در بزم تو از دست رقیبان دمبدممیخورم زهری ز جام عیش و میگویند نوش
تا بکی اهلی خروشی یکنفس خاموش باشکین دل مجروح ما را میخراشی زین خروش