شمارهٔ ۸۷۸
امشب که چراغ نظری چرب زبان باشدل نرم کن ای شمع و مرا مرهم جان باش
حسنت بصفا بهتر از آن گشت که بودستزنهار که در حسن وفا هم به از آن باش
خواهی که سرافراز شوی در همه عالمچون سرو سهی راست دل و راست زبان باش
بیگانه شو از مردم و گر هم بتوانیچون مردم چشم از نظر خویش نهان باش
تعلیم فراغت دهم ایدل به دو حرفتعاشق شو و در سایه آن سرو روان باش
اکسیر مرادی که کند خاک زر سرخگر میطلبی خاک ره پیر مغان باش
چون صید غزالان همه مجنون صفتاننداهلی پی خود گم کن و بی نام و نشان باش