گنج

شمارهٔ ۸۷۶

ای دل گه وصلش بجوار دگران باشچشم تو فضول است خدا را نگران باش
چون عمر گرامی گذرد باد صبوحیبرخیز و دمی واقف عمر گذران باش
خواهی که نباشد خبر از تلخی مرگتپیمانه می پر کن و از بیخبران باش
ای یوسف جان اهل نظر قدر تو دانندزنهار که دور از نظر بی بصران باش
تا خون کسی دامن پاک تو نگیردواقف زنم دیده خونین جگران باش
اهلی که زند دم ز سفال سگ کویتگو خاک فدم همچو گل کوزه گران باش