شمارهٔ ۸۶۲
از بیم غصه شب و خوف ملال روزروزم خیال شب کشد و شب خیال روز
آسوده خسته یی که بخواب عدم بودوارسته از عذاب شب و قیل و قال روز
شب همچو شمع سوخته و روز مرده ایمآنست حال ما شب و اینست حال روز
آن چشمه حیات کجا تیره دل کجاهرگز که دید در شب ظلمت مجال روز
امشب که یار زلف پریشان گشاده استاهلی بیا و در دل شب بین جمال روز