گنج

شمارهٔ ۸۵۹

فریاد که یار می‌رود بازجانم ز فرار می‌رود باز
هرکس که نباخت سر به کویشآنجا به چه کار می‌رود باز
تنها نه رقیب شد به نخجیربی‌سگ به شکار می‌رود باز
سر پیش سگش نکرد کاریکار از دل زار می‌رود باز
گل پیش بتان به خیره‌چشمیمی‌آید و خار می‌رود باز
جان رفت به باد و خاک تن ماندآن هم به غبار می‌رود باز
اهلی ز درش به مرگ دشمنماتم‌زده‌وار می‌رود باز