شمارهٔ ۸۵۸
ساغر زده و شمع قد افراختهای بازدر خرمن گل آتشی انداختهای باز
پیداست از آن خنده شیرین نهانیبا غمزدهای شعبدهای باختهای باز
من سوخته خرمن شدم از نعل سمندتچون برق چرا بر سر من تاختهای باز
انگشتنما چون مه نو کردیم از ضعفرسوای جهان از ستمم ساختهای باز
آتش ننشست ای گلت از کشتن بلبلمست از پی خون ریختن فاختهای باز
با لالهستان دل از آنت نظر افتادکز لاله دلسوخته نشناختهای باز
آهت چو شفق دامن افلاک گرفتهاهلی علم داد برافراختهای باز