شمارهٔ ۸۵۷
دیده بوصل آرمید دل نشود خوش هنوزآب ز سر برگذشت در جگر آتش هنوز
آ]وی سرگشته شد کشته به تیر نظرگر نبرد ترک مست دست بترکش هنوز
از گذر سیل اشک نقش بصر شسته شدو از اثر خون دل چهره منقش هنوز
کار دل آشفتگان راست شد از نوخطانخاطر مجموع ما از تو مشوش هنوز
گرچه بروی چو روز زلف چو شب بسته ییروز کنی شام ما از رخ مهوش هنوز
سبزه تر خشک شد غنچه گل باد بردنرگس ما خاک شد سرو سهی خوش هنوز
خاک تن کوهکن باد بهر گوشه بردصورت شیرین زناز مانده برابرش هنوز
هر خس و خاری که بود گشت بکویت عزیزاهلی شوریده بخت خوار و ستم کش هنوز