گنج

شمارهٔ ۸۵۶

در عین عتاب از بر ما میگذری بازطوری عجب امروز بما مینگری باز
من بنده لطفت که بخشمم چه فروشییک خنده وز دو جهانم بخری باز
چون آینه با همنفسان روی بروییوه کز نفس سوختگان بیخبری باز
ای مرغ بهشتی که بما انس گرفتیاز طعن حسودان ز کف ما نپری باز
آه از تو پریزداه که گر میروی از چشمتا من مژه برهم زده ام در نظری باز
اهلی بخرابات مغان هرچه ببازیگر صبر کنی هم ز خرابات بری باز
در گلشن وصل تو چه کم گردد اگر منجان تازه کنم همچو نسیم سحری باز