گنج

شمارهٔ ۸۳۸

پیش خورشید رخش کی ماه گردد جلوه گرچشم کج بین آفتابی را دو می بیند مگر
گرچه میدانم نیایی سوی من شب تا به روزچشم بر راه تو دارم گوش بر آواز در
هرگزم جامی ندادی تا زچشمم خون نریختجرعه یی می میدهی آنهم بصد خون جگر
کی گذارم ناوکت کز رشته جان بگذردکاینچنین مرغی بدام من نمیافتد دگر
خون اهلی گر سگت ریزد شرف دارد بر اوور نپوشد خون خود از دیگران خاکش بسر