شمارهٔ ۸۳۵
فصل گل نوروز شد دارد جهان حالی دگرمی خور وفاداری مجو از عمر تا سالی دگر
ای مست ناز از کف منه جام شراب لاله گونکاین عارض گلرنگ تو دارد ز می حالی دگر
گر حرف نومیدی رسد فال مرا صدره زنوچشم امیدم همچنان بازست بر فالی دگر
غم نیست گر مرغ دلم شوق تو او را پر بسوختمیروید از تیر تواش هردم پر و بالی دگر
با آنکه از پامال غم اهلی چو موری کشته شدبیند هنوز از جور تو هر لحظه پامالی دگر