گنج

شمارهٔ ۸۳۳

ای ز خورشید رخت هر ساعتم سوزی دگرمهر تو سوزنده تر هر روز از روزی دگر
بس نبودت خوی بدجانان که بهر سوز منمی نشینی هر دم از نو با بدآموزی دگر
دل که در دست تو دادم به که نستانم ز توسینه پر حسرت چه جویم محنت اندوزی دگر
ای ملول از دیدن من کی ملامت دادمیگر دلم خرسند گشتی از دل افروزی دگر
بی تو آهی زد دل شوریده و خلقی بسوختآه اگر اهلی کشد آه جگر سوزی دگر