گنج

شمارهٔ ۸۳۱

بیا ای باد و چون مور ضعیفم سوی جانان برسلیمان گر نمی آری مرا سوی سلیمان بر
کجایی ای خضر کز لطف دست تشنگان گیریمرا چون ماهی لب تشنه سوی آب حیوان بر
چو بلبل در قفس بی او دلم تا کی طپد در تنسگانش را بپرس از من سلامی هم بیاران بر
عنان شهسوار خود دلا از دست چون دادیکنون دست از غمش چندانکه بتوانی به دندان بر
چو هرکس گوی وصلی زد تو هم دستی برآر ایدلبچوگان دعا این گوی دولت را ز میدان بر
محبت نیست پایانش بغیر از جان فدا کردناگر اهل دلی اهلی محبت را بپایان بر