شمارهٔ ۸۱۳
عیبم مکن که عقل تو از کف زمام دادبس جان که دل به پختن سودای خام داد
نشنیده یی که عشق عنان مراد دلاز دست شه ربود و بدست غلام داد
دانی سر نیاز مرا خاک ره که کردآنکس که سر و ناز بتانرا خرام داد
هشیار تا بصبح قیامت کجا شودمستی که دل بشاهد و ساقی و جام داد
صوفی چو دید نگس سرمست یار مایکباره ترک تقوی و ناموس و نام داد
اهلی مجوی کام که این چرخ کج نهاددر کام اژدها کشد آنرا که کام داد