شمارهٔ ۸۱۲
سرم فدای رهی باد کان سوار آیدسری که خاکره او نشد چه کار آید
تو جلوه یی کن و صد مرغ دل بدام آورچه حاجت است که طاووس در شکار آید
خوش است گفت و شنید تو بی حکایت غیربلی خوش است نسیمی که بی غبار آید
مگر تو روی بپوشی پری صفت که دمیدل رمیده ما باز باقرار آید
مران چو ذره محبان خویش ای خورشیدکه گر یکی رود از دیده صدهزار آید
ز گریه اهلی اگر آب زندگی باریدرخت بخت تو خشک است کی ببار آید