شمارهٔ ۸۱۰
ناخوش آن عمر که دور از رخ آن ماه رودعمر هم خوش نبود گرنه بدلخواه رود
سوختم در ره خوبان ز پریشانی دلچو پریشان نشود دل که بصد راه رود
یوسف از چاه زنخدان تو هرگز نرهدوای آن دل که بامید تو در چاه رود
غیرت عشق زبان همه چون شمع بسوختکه مبادا بزبان نام تو ناگاه رود
برق را زهره شبگردی آن کوی کجاستجان اهلی است که با مشعله آه رود